تبليغاتX
حرف دل
حرف دل
       

                                            بسم الله الرحمن الرحیم

                               دوست دارمو و دانم که توئی دشمن جانم

                               از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم

(سوم راهنمائی بودم ) سال سوم راهنمائی شاید بهترین و پر ماجراترین سال زندگیم بود.نه کاملا اما امیرو میشناختم وشایعاتی که در مورد دوستیش با ندا وجود داشت در صورتی که امیر فقط چند مرتبه او را دیده بودحدود یک سال از این ماجرا گذشت دوستی من و ندا روز به روز عمیق تر می شد حالا وارد اول دبیرستان شده بودیم  گروه ضربت مدرسه هیچ یک از بچه ها حتی خانم (دفتر دار فرهنگی)هم نمی توانست از احساس ما بکاهد روزهائی بود که حرف و حدیث ها به اوج رسیده بود برای هر کدوم از ما دوست پسری انتخاب کردند.

و هزارتا حرف دیگه که خلاصی هم نداشت یادمه روزی را که ما را به دفتر خواندند خانم...با شنیدن شایعات از ما خواست که مدتی ظاهرا قهر کنیم و فقط تلفنی جویای حال هم شویم اولین کسی که با التماس و گریه مانع می شد ندا بود و ما هم به تبعیت از او ادامه دادیم.

یه روز زهرا سرما خورده بود و مدرسه نیومد در2 ساعت آخر هم معلم نداشتیم(آخر زمستان بود)2کیلو کیک خامه ای خریدیمو رفتیم عیادت زهرا . نهار هم ساندویچ خوردیم اما چه خوردنی...(بماند) روز به یاد موندنی ای بود همه قسم خوردیم تا آخرین لحظه با هم بمونیم اما هیچ کدوم به عهدمون وفا نکردیم.

جز ندا!

همون روز منو ندا با هم برگشتیم فرصت را مناسب دیدم و پرسیدم:ندا,راسته تو امیر رو می خوای

ندا:سودابه مگر دوست داشتن جرمه...دیگه حرفی برای گفتن نداشتم .

حدسم درست بود از اون به بعد سعی کردم به ندا بفهمونم که راهش درست نیست یه روز همگی رفتیم خونه ندا.

به محض اینکه داخل شدیم صدا تلفن در آمد یه پسره نامرد بود اما هیچ کدام نمیشناختیمش اما هر کدوم حرف میزدیم دقیقا میشناخت و اسم می گفت.

صداش رو ضبط کردیم تا شاید روزی بشناسیمش لحظه های آخر بود که دوباره تلفن زنگ خوردبه سرعت گوشی رو برداشتم اما کسی جواب نداد و فقط صدای گزارش فوتبال(استقلال) می اومد چندتا حرف ناسزا گفتم که ندا گفت:سودابه بخدا این مزاحم نیست.آره امیر بود!

و من گوشی رو به ندا دادم ......

سال تحصیلی تمام شد و...

سال دوم همگی به راه خودمون رفتیم-منو زهرا رشته ریاضی . اما ندا همون اول موند

همون موقع بود که فهمیدیم تمام سختی های که کشیدیم و ضربه های که خوردیم از طرف یکی از اون 7نفره گروه ضربت بود.

الهه...!

نمیدونم چرا ؟اما گناهی نکرده بودیم که مستحق همچین کیفری باشیم تا....سال سوم

سال سوم ریاضی بودمو ندا سال دوم گرافیک بعد از مدتی قهر دوباره آشتی کردیم عروسی داداش بود و قرار شد زهرا(مامان ندا)واسمون خیاطی کنه

به قول مامان ندا,ندا کسی بود که لباسشو به خواهرش هم نمیداد اما در مقابل دوستاش همه جوره کوتاه میومد و گذشت داشت یادش بخیر به من میگفت: آخوند چون سخت گیری میکردمو نصیحتام فراون بود تا حدود اردیبهشت با هم بودیم واسه عروسی دعوتش کردم اما تعصب بیجا مانع آمدنش شد بعد از عروسی خیلی سعی کردم برم سراغش اما به هیچ وجه موقعیت نشدنمیدونم چرا اما میدونم هر چیزی حکمتی داره تا روز امتحان حسابان

نمیدونم چرا؟ اما هر چیزی حکمتی داره روز امتحان حسابان بود.

هنوز داخل سالن نشده بودیم که صدای پچ پچ بچه ها رو شنیدم صداهای آهسته که می گفتند: ندا مرده باورم نمیشد.

آخه مگه میشد ندا؟ندا که اینقدر شوخ بود امکان نداره.

باور نکردم تا وقتی که سر جلسه امتحان چشمم به چشم پف کرده سمیه افتاد باور نمی کردم اما میدونستم اتفاقی افتاده به هر زحمتی بود یه چیزای نوشتم و با التماس از سر امتحان پاشدم نمی دونستم چه خاکی باید به سرم بریزم داخل حیاط فقط راه می رفتم و دعا می کردم همه چیز دروغ باشه آخه چرا ندا؟کم سختی کشیده بود که حالا باید .......

تمام خاطرات تلخ و شیرین گذشته مانند پرده سینما از جلوی چشمم می گذشت.

خدایا در حقش خیلی بد کردم از خودم بدم میومد با نسیبه راه افتادیم همینطور که گریه می کردیم داخل کوچه شان شدیم همه جا ساکت بود هر قدر که نزدیکتر میشدیم اظطرابم بیشتر میشد و لرزش بدنم رو بیشتر احساس می کردم خیلی خلوت بود یه آن باورم شد که دروغ بوده از نسیبه جدا شدم و قرار شد هر خبری بود به هم دیگه بگیم چه روزی بود فقط گریه میکردم .

وقتی بچه ها زنگ میزدند و می گفتند دختر عموش بوده راحت میشدم و کمی آروم اما بازم گریه میکردم

   

 

 

 

 

 

 

     

 نویسنده:خانومم

+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/17ساعت 13:7  توسط ما  | 
تا وقتي قلب عريان كسي را نديدي بدن عريانت را نشانش نده! هيچ گاه چشمانت را براي کسي که معني نگاهت را نمي فهمد گريان مکن قلبت را خالي نگه دار اگر هم يه روزي خواستي كسي را در قلبت جاي دهي سعي كن كه فقط يك نفر باشد به او بگو كه تو را بيش تر از خودم وكمتر از خدا دوست دارم زيرا كه به خدا اعتقاد دارم وبه تو نياز دارم

 

 

وقتي سرکلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کناردستم نشسته بود واون منو"داداشي" صدا مي کرد.

به موهاي مواج وزيباي اون خيره شده بودم وآرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهي به اين مساله نمي کرد.
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست. من جزومو بهش دادم. بهم گفت:"متشکرم ".
ميخوام بهش بگم، ميخوام که بدونه من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم، اما... من خيلي خجالتي هستم ... علتش رونميدونم.
تلفن زنگ زد. خودش بود. گريه مي کرد. دوستش قلبش روشکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نمي خواست تنها باشه. من هم اينکاررو کردم.
وقتي کنارش روکاناپه نشسته بودم، تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود.آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه.

بعداز 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس، خواست بره که بخوابه. به من
نگاه کرد وگفت:"متشکرم".
ميخوام بهش بگم،ميخوام که بدونه،من نميخوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم.اما ... من خيلي خجالتي هستم ... علتش رونميدونم.
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت: "قرارم بهم خورده،اون نميخواد با من بياد".
من با کسي قرارنداشتم.ترم گذشته مابه هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنرنداشتيم باهم ديگه باشيم، درست مثل يه "خواهروبرادر".

ما هم باهم به جشن رفتيم.
جشن به پايان رسيد.من پشت سراون،کناردرخروجي ايستاده بودم.تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيباواون چشمان همچون کريستالش بود.

آرزومي کردم که عشقش متعلق به من باشه،امااون مثل من فکر نمي کرد و من اين روميدونستم.
به من گفت:"متشکرم، شب خيلي خوبي داشتيم".
ميخوام بهش بگم، ميخوام که بدونه،من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما ...  من خيلي خجالتي هستم ... علتش رونميدونم.
يه روزگذشت، سپس يک هفته، يک سال ...

 قبل ازاينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد.

من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته هاروي صحنه رفته بود تامدرکش رو بگيره.
ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. امااون به من توجهي نمي کرد ومن اينو ميدونستم.

 قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد، باهمون لباس وکلاه فارغ التحصيلي، با گريه منودرآغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت وآروم گفت توبهترين داداشي دنياهستي، متشکرم.
ميخوام بهش بگم، ميخوام که بدونه، من نميخوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما ... من خيلي خجالتي هستم ... علتش رونميدونم.
نشستم روي صندلي،صندلي ساقدوش،اون دختره حالاداره ازدواج ميکنه، من ديدم که "بله" روگفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد.

 من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينوميدونستم.
اما قبل از اينکه بره رو به من کرد و گفت " تواومدي؟ متشکرم"
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه  من نميخوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم .
اما... من خيلي خجالتي هستم ... علتش رو نميدونم .
سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه مي کنم که دختري که من رو داداشي خودش مي دونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند.
يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ،
دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته.
اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو مي کردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به
اين موضوع نداشت و من اينو مي دونستم.
من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما ... من خجالتي ام ...
نمي‌دونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
اي کاش اين کار رو کرده بودم ...............

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/02ساعت 18:45  توسط ما  | 

 

                

سلام دوستان ببخشید که دیر اومدم از اینکه لطف داشتیدو بهم سر میزدید ممنونم امیدوارم موفق پیروز شاد و سر بلند باشید

روز عاشورا بود , مادری رو دیدم که دست دختری رو گرفته بود و سر مرقد شهدای گمنام می رفت وقتی دقت کردم شنیدم داره با یکی از شهدای گمنام درد دل می کنه آخه اون مادر یکی از شهدائی بود که هنوز مفقود الاثر بود هنوز شهیدش به دستش نرسیده بود اما میومدو با شهدای گمنام به جای پسرش صحبت می کرد ناراحت شدم اما درد دل این مادر اینقدر قشنگ بود که نتونستم براتون ننویسم مادر داشت می گفت : دخترم برو به ایست پائین پای بابات تا بابات ببینه دخترش چه بزرگ شده ببینه دخترش قد کشیده واسه خودش خانومی شده ببینه دخترش کمکم وقت شوهر کردنشه اما پدرش نیست تا کنار دخترش باشه دختر داشت گریه می کرد و یک دفعه بغز دختر ترکیدو شرو کرد به درد دل کردن بابا نگاه کن منم دختر کوچولوی تو الان بیست سالمه بابا همه وقتی شوهر میکنن پدرشون کنارشونه من تو که نیستی چه کار کنم بابا دلم واست تنگ شده من که ندیدمت اما مادر بزرگ میگه تو خیلی مهربون بودی من الان با کی صحبت کنم بابا آخه منم دوست دارم سرمو بذارم رو شونتو بشینم گریه کنم از تنهائیام واست بگم بگم وقتی نبودی چقدر مادر بزرگ زحمت کشید تا من بزرگ شدم و.... دیگه من که نتونستم تحمل کنم بعد از چند دقیقه که گذشت رفتم پیششونو ازشون بابت اینکه حرفاشونو گوش داده بودم معذرت خواهی کردم و رفتم تا حالا هم که این مطلب و نوشتم و شایدم تا آخر عمرم به فکر اونا باشم چون خیلی سخت بود راستی مادر اون شهید بهم گفته که پسرش تو جنگ مفقود الاثر شده بود راستی بچه ها ببخشد اگه ناراحتتون کردم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/16ساعت 16:7  توسط ما  | 

سلام امروز ششم محرمه نمی دونید چقدر دلم واسه زنجیر زدن چقدر تنگ

شده آخه من هر سال زنجیر می زدم امسال اونقدر آرنجم درد می کنه که

نمی تونم زنجر بزنم وقتی می گفتن بگو مظلوم حسینم وقتی با تمومه

توانم داد می زدم مظلوم حسینم چی میشد امسال وقتی می گن بگو

مظلوم حسینم چقدر دلم می خواست تو صف باشمو داد بزنم آخه خدا

خودت که می دونی من چقدر دوست دارم تو محرم زنجر بزنم وقتی میگن

یا حسین دلم می خواد با اخرین توانم داد بزنم می خوام مثه سالای قبل

منم بگم یا حسینو زنجیر بزنم خدایا مگه خیلیا تو محرم از امام حسین شفا

نمی گیرن چرا من که اینقدر دوست دارم تو دسته ها باشم من که هر سال

با عشق تموم میومدم یا حسین می گفتم من که وقتی یاد بی بی فاطمه و

پهلوی شکستش می افتم اشک امونمو می بره منکه عاشق نام ابوالفضلم

چرا مگه امام حسین ما رو دوست نداره عمه جان زینب به امام حسین بگو

ما که بز شما اماما کسیو نداریم ما که تو این دنیا بی یارو یاوریم شما دیگه

مارو تنها نذارید ما خیلی محتاج شمائیم پس تموم بیمارا رو شفا بده تمومه

گرفتارا رو رفع گرفتاری کن تموم مردم از لطف خودتون بی نصیب نذارید اونایو

که محتاجند نذارید دستشون جلوی هیچ ظالمی دراز بشه .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/25ساعت 9:49  توسط ما  | 

 

                            بسم الله الرحمن الرحیم

سلام حجت جان سیزده روز دیکه دو سال میشه که رفتی اره دوساله که منو تنها گذاشتی ورفتی دیگه الان باید

 

خدمتت تمام می شد تو این دوسال هیچ وقت باورم نشد که دیگه نیستی هر وقت از در مغازه عموت میگذرم

 

منتظرم بیای و مثه قدیما با هم صحبت کنیم تو بگیو من گوش کنم من بگمو تو گوش کنی حجت دوریت خیلی

 

سخته حجت تو که رفته بودی که خدمت سربازی چرا وقتی اومدی جنازه تو رو واسمون اوردند چرا وقتی

 

بیمارستان بودی نگفتی به من زنگ بزنند تا من از سر خدمتتم بیامو تو رو ببینم تو که میدونستی من چقدر تو

 

رو دوست دارم حجت بهم بگو تو خدمت چه بلائی سر حجتم اوردند که بعد از فرستادنش کور شد حجت بگو

 

چه ارزوهای داشتی تا همه بدونند بگو حجت, نمیدونی وقتی رفتی چه اتیشی تو دلم به پا شد اما حجت تو که

 

بی معرفت نبود نبودی چرا دیگه نمیای یه سری به من بزنی من که تو رو فراموش نکردم چرا تو منو

 

فراموش کردی حجت چرا نمیای تو خوابم منکه خیلی وقتا به امید این می خوابم که تو رو تو خواب ببینم نکنه

 

لیاقت ندارم تو خوابم ببینمت حجت منتظرتم که تو خواب ببینمت اخه دلم خیلی واست تنگ شده چشم انتظار

 

همیشگی تو ایمان

 

گالری عکس عاشقانه گالری عکس

< Previous

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/10ساعت 14:55  توسط ما  | 

سلام امروزم عید فطرو یه ماه رمضون دیگه رو پشت سر گذاشتیم نمی

دونم ایا خدا نماز و روزهامو قبول کرده یا نه میدونم بنده گناه کاری هستم

وباید خیلی سعی کنم که خدا از  گناهانم بگذره راستی ماه روزه تمام شد

یادتون نره برای مریضا دعا کنید از ته دل دعا کنید اگه دلتون شکست بجایی

که اول بگید خدایا به داد دل شکسته من برس به یاد مریضا به یاد ضعفا به

یاد ادمای که ندارند بیفتید نکنه چون ماه رمضون تموم شد یادتون بره ادمائی

هستند که گشنه می خوابند یادتون باشه اگه شما سیرید ادمائی هستند

که گشنه هستند

 

هر چند که شما بهتر از اونی هستید که  ادمای دیگه رو فراموش کنید

 

 

سلام دلم واست تنگ شده خیلی منتظرت شدم هروز  به امید این بودم که

 

 

بیای و منو از این تنهای در بیاری روزای که از ته دل گریه میکردم روزای که با

 

 

دل شکسته گریه می کردم چقدر به خدا التماس کردم مگه نگفتی که

 

 

هرکی با دل شکسته منو صدا کنه یا ابا صالح المهدی هرکی از ته دل بگه یا

 

 

مهدی بیا  میای منم چقدر با دل شکسته صدات کردم مگه منه رو سیاه به

 

 

چی دلم خوشه جز اینکه بیای تا قبل از اینکه بمیرم ببینمت منم دلم می

 

 

خواد درد دلم رو برات بگم مهدی جان بیا می خوام عدالتو با چشمای خودم

 

 

ببینم با دستام لمسش کنم

 

 

مهدی جان ببین چقدر مردم گرسنه اند ببیند بچها تو راه مدرسه از زور

 

 

کرسنگی به زمین میفتند بیا مادرا دارند گرسنگی رو تحمل می کنند تا بچه

 

 

ها بتونند با شکم سیر بخوابند مادرا دارند تهمت نا روای بعضی از مردم زبون

 

 

نفهمو تحمل می کنند که بچه هاشون گرسنه نمونند بیا که مردم دارند کنار

 

 

خیابون زباله جمع می کنند تا بتونند زنده بمونند مگه نمیگن مادر شهید رو

 

 

باید احترام گذاشت یه مادر شهید تو گرمای خوزستان با یه بادبزن خودشو

 

 

خنک می کرد بیا که ببینی بعضیها تو کاخندو بعضیا یه فرش زیر پا ندارند بیا

 

 

که دلم خیلی گرفته از دست اونای که می تونند به مردم کمک کنند ونمی

 

 

کنند بیا که تو می تونی برای دلم مرحم باشی بیا که همه ادما منتظرت

 

 

هستند منتظرتیم تا بیای و زشتی ها  رو پاک کنیو عدالت الهی رو رو زمین

 

 

پیاده بیا که نه فقط یکروز بلکه هروز منتظرت هستیم و تا لحظه مرگ

 

 

منتظرت می مانیم به امید اینکه بتوانیم منجی عالم را ببینیم

 

 

نویسنده : ایمان یاریان

 

 

EMAN_YARA2000@YAHOO.COM

 

 

 

 

         

WWW.EMAN2020.BLOGFA.COM

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/21ساعت 22:5  توسط ما  |